کیو کیو، بنگ بنگ

مبارک تر شب و خرم ترین روز
به استقبالم آمد بخت پیروز
سعدی
گاهی به ذهنم رسید در سکوت لحظه لحظه ی فرهنگ اصیل ایرانی بنشینم و نقادی آغاز کنم...
اما به گُمانم صاحبانش بسیار گفته اند و گوش بزرگان حکومتش، از این لابه ها(ناله ها) به بی خیالی ها پر است!
گاهی دچار شده ام به اندیشه ای ساده اما ویرانگر و آن اینکه تعمدی در کار است و بس!
نگاهم تلخ ست، آری و بدبینم به روزگاری که انرژی هسته ای جشن ملی می شود و فروردینگان و اردی بهشتگان تا اسپندارمذ عاشقانه، چهارشنبه ی آتش افروزی، نوروزگان شکوهمند، گره زدن سیزده آمال هایمان می شود گوشه نشین ذهن فرسوده!
نه، دریع و حسرت و آه و افسوس؛ همیشه هم مرهم نیست...
آری نام- واژه هایمان هم حالتِ تحول به خود می گیرند(کاش واژه بی رحم بود تا بنویسم "تهوع!")
آری گویی عارمان می آید از واژه ی شگفتناک "نوروز"...
آری انس با طبیعت می شود نقل مجلس "13 بدر"هایمان...
و "چهارشنبه سوری" که دیگر در بوته ی فراموشیِ کهن آئین های ماست، آری!
نه، دریع و حسرت و آه و افسوس؛ همیشه هم مرهم نیست... و ما خاموشیم، چنان چون همیشه!
نه این فریاد، مردم شناسانه نیست...
چرا که شکوه نوروز؛
شکوه مردم ست،
شکوه مهر، عشق و جاودانگی...
آری نوروز؛
فریاد دادخواهی ست و نگاه حیات بخشِی ست از فرهنگی عاشق!
آری نوروز؛
جشن آدم هاست و تحول حال ها و قلبها؛
یا مقلب القلوب و الابصار...
یا محول الحول و الاحوال...
و من اما نمی دانم چرا دچار تهوع روحی شده ام نه تحول اندیشه ای سبز!
سخن کوتاه می کنم، چرا که واژه ها یاریگر اندیشه ی مچاله ام نیست و ناباورم مثل... مثل یک صفر زمخت!
:
می ترسم از سیاه
می ترسم از سپید
می ترسم از نگاه فرو مرده در سکوت
می ترسم از سکوت فروخفته در نگاه
این سوی مرزها؛
مردم بهار را از دست بیهوده ی زمان طلب کرده اند
مردم بهار را در شیشه های کاغذیِ نگاه تصویر کرده اند...
----------------
پ.ن: در پایان جشن فروردینگان(فرودُگ)؛ مصادف با 19 فروردین، جشن یکی شدن نام روز و ماه در ماه فروردین و آیین بزرگداشت شادی روان و آرامش درگذشتگان به تمامی عاشقان فرهنگ اصیل ایرانی تهنیت باد.
۲۲فروردین ماه ۱۳۸۷