کار سختیه توصیف انسان شناسی(یا همون مردم شناسی) در قالب یک متن! اما می گم:

 

بیش از اینکه باقی آدما رو بشناسم با موجودیت خودم روبرو شدم…

اعتراف می کنم حساس تر شدم، لابلای آدمها گم شدم… با مردم شدم!، شاید واسه خاطر همینه که گاهی ازش خسته می شم، گاهی ازش بدم می یاد، گاهی… گاهی… گاهی...!

بی خیال!!!

*******

توی این دریای بزرگ چون شنام اصلا خوب نیست یه جورایی غرق شدم اما هنوز که هنوزه سهممو نگرفتم… شاید به خاطر اینه که سهم آدما توی این دریا به اندازه خود آدما نیست! برخلاف همیشه سهمت می تونه از خود دریا هم بزرگتر باشه!

سهم ما هم توی گرفتن مدرک نبود شاید اون فقط یه بهونه بود واسه شروع!

فاطمه! من و تو و باقی  بچه ها خیلی از این جمله ها گفتیم و شنفتیم…

من و تو و باقی اعتراف کردیم که انسان شناسی یه بهونه واسه شروع یه داستان تموم نشدنیه!

اعتراف کردیم که انسان شناسی یه قصه است!، یه کتابه؛ یه کتاب که هیچ وقت تموم نمی شه انگار!!!

گاهی می خوایم راهش ندیم توی بعضی صحنه های زندگیمون اما به زور در فکرامونو می شکنه، می یاد و خودشو جا می کنه!!!

...

انسان شناسی به من گفت که توی این شهر شلوغ که همه چیزش شده  رایانه و رسانه و اس ام اس و…  هزار هزار چیز پر زرق و برق دیگه می تونیم بشم یه آدم ساده، ساده تر از اونی که بهش می گی بدوی یا دوباره می تونم برگردمو بشم همون آدم متمدن امروز!!!

 

اگه بفهمی این غرق شدن چه لذتی داره، دو قدم بیشتر می یای جلو…

آره! راست می گی این غرق شدن مردن نداره!!!

این غرق شدن آخر عشقه…! اند اند حال!!!

 

متشکرم!