زبان مادری
بنا به درخواست دوست مهربانم *مجتبی هیودی* به این بازی شیرین دعوت شدم نا به ترتیب آرزو، اعتراف و دعایی داشته باشم(البته یه زبان مادری)؛
آنچه که سبب شد کمی به خود اندیشه کنم... سپاس مجتبی
آرزو:
مگذاریم تاریخ مان بر شانه هایمان تشییع شود و ار تکان هایمان، بیگانه به خنده افتد!
اعتراف:
اعتراف می کنم گهگاه از زندگی می بُرم و انسانیتم کمرنگ می شود،
اعتراف می کنم در مقابل آنچه که آزاردهنده ست، به شدت تحلیل میروم.
دعا:
ديده بدبين بپوشان ای کريم عيب پوش زين دليریها که من در کنج خلوت میکنم
ای خدا!
مگذار دوزخ کسی باشم،
مگذار آنچه را که حق میدانم، به خاطر آنکه بد میدانند کتمان کنم...
و ایکاش که بازگشتم تنها و تنها به سوی تو باشد... نامیدی را از ما دور بدار!
آمین
----------------
پ.ن:
لازم به توضیح ست که من از طرف نیای پدری ترک زبانم اما هویتم در این زمینه بسیار کمرنگ ست و نتوانستم این زبان شیرین را آنطور که باید فرا گیرم و به اجبار این ۳ رکن را به زبان پارسی بیان کردم.
در ضمن عزیزان می توانند این بازی را در نظرات این پست یا در وبلاگ شخصیشان ادامه دهند.
6 اسفند ماه 1386