چیزی بنام غرور!!!
خسته به خانه آمدم، خسته و آشفته، اما دلم نیامد این کم آوردنهایم را ننویسم. باید همین امشب دست بکار میشدم، باید مینوشتم!
وقتی به خیابان میروی انگار باید پناهنده تقدیرها شوی تا شاید صداهائی از فحشها و دعواها نشنوی!...... اما میشنوی و دلت میگیرد!
شنیدن متلکهای آبدار مردان خیابانی(وشاید......،چه میدانم!) بزرگترین تازیانه های گناه نکرده مان است البته در کنار زخمهای کهنه تری همچون دعواهای بزرگ ناموسی در خیابانهای شهر ظاهرا مدرنی همچون تهران!
هرروز یا شبی که به خانه می آیم با هزار امید به فردا زخمهایم را زباله میکنم و دور می ریزم اما افسوس که دوباره فردا همه چیز از نو شروع میشود!
معضل متلک گوئی در جامعه ما، بخصوص در شهری که خانه ام است دیگر دارد یک فرهنگ اصیل میشود و ریشه میدواند در اصطلاحات هرروزه ما!!!......... بطوریکه وقتی نمی شنویم انگار چیزی را گم کرده ایم!!!
در گذشته تصور میکردم پوشش آدمها شاید مانعی برای این برخوردهای روحی باشد، اما بعدها این نظریه بی ارزش گردید......... چه فرقی میکرد ساده باشی یا........!
همیشه کم می آورم، آشفته میشوم و دلم میگیرد!
انگار کَمکَمَک همه چیزهای بد دنیا دارد عادی میشود از برایمان!، انگار غرور ما بی ارزشترین وجودیست که هرروز دست مالی میشود! و ما....... حق هیچ اعتراضی را نداریم!
انگار دیدن دعواها و کشمکشهای بی مورد بر سر مسائل ناموسی در این خیابانهای شهرمان، به امری عادی بدل شده است و انگار این تجاوز بزرگ به روح آدمها در لابلای سایر معضلات جامعه گم شده است!
و من هنوز غرورم درد میکند، اما باید با این درد شب را تا صبح سر کنم ونمی دانم که چرا هیچ چیز برایم عادت نمی شود؟!