انتظاری، بنام عدالت!
واژه غریبی ست،........... غریب و آشنا!!!
واژه ای که تداعی کننده لحظه های عدالت ست!
.....
مهدی(عج) را نمی شناسم و نمی توانم سنگینی نام مسلمان را برای یک لحظه هم که شده در پیشوند نامم متحمل شوم!
متدین نیستم، اما دین باور و دین پژوهم........... میخواهم که چنین باشم،
با وجود آنکه هرگز مطلق گرای دینی نبودم، اما همواره در رنجهایم، شگفتی عظیمی ست که مرا بسوی او هدایت میکند و این از مذهب من ست و نه دینم!
مذهبی که در پس تمام بی عدالتی ها امروز بر روحم سایه گسترده است، مذهبی که این باور را در من به ایمان رسانده که هنوز هستند کسانی که در جستجوی اوی، نفرت را صبوری کنند!
اوئی که در سایه ای بزرگتر یعنی خدا منتظر فرمان است، تا بیاید و عدالت را جانشین ذلت و محنت کند، تا بیاید و بگوید که عدالت دیگر یک حرف نیست، اما........... آیا خواهدآمد؟
.....
مهدی را نمی شناسم، اما در کشاکش بلندپروازیهای مذهبیم، کسی را میکاوم که بیاید و اسارت ابدی ما را به ازلی بدل کند.
مهدی را نمی شناسم، اما در هنگامه ی گم شدنهای آدمیت، هماره به او می اندیشم که آیا خواهدآمد و گم گشتگیهایمان را به سرابی پوچ بدل میسازد!
آری، ما منتظریم
و پله های پشت بام و شیشه های پنجره را بارها شسته ایم!!!......
فرقی نمیکند، چه می نامیدش..... مهدی یا سوشیانت!..... مهم آمدن است و اینکه آیا خواهدآمد؟!