همانطور که در دو قسمت قبل عنوان شد، رسانه ها بدلیل قدرت و گستردگیشان، امکان دسترسی به تمام لحظات را(از رنج تا شادی) برای مخاطبین فراهم کرده اند.

در سفری که داشتم(در چند روزی که در صحنه وبلاگ نویسی غایب بودم) نکات جالبی به چشمم آمد و چون در ارتباط با نوشته های اخیرم قرارداشت، آنها را مکتوب کردم.

بحثهای تخصصی و جدی پیرامون سریال "نرگس" آنقدر وسیع بود که تصور نمی کردم افکار مردم اینهمه تحت التاثیر قرارداشته باشد.(هرچند خواندن عقاید تمام دوستانم نظرات جالبی را برایم روشن نمود)

سریال "نرگس" اگرچه تلاشی برای شادکردن مردم نمی کند، اما در پاره ای موارد چنان واکنشهای احساسی بیننده را برمی انگیزد که شاید بتوان آنرا بنوعی صادرکننده غم و اندوه دانست و حتی می توان گفت شاید دغدغه دیگری جز این نداشته باشد.

از طرفی حضور پوپک گلدره(شخصیت غایب اینروزها) در قسمتهای ابتدائی سریال مذکور را می توان از جنبه های کشش آمیز آن دانست.

سریال "نرگس" امروز به سریال مطلوب صداوسیما بدل شده است، سریالی که بگونه ای سنتی، محتاطانه و سرشار از پیام ساخته شده و بدون ورود به حوزه های منتقدانه و درگیرانه مخاطبین خود را جذب کرده است و هرچند ممکن است گروهی از مخاطبین موقتی باشند اما به هر جهت "نرگس" جایگاه خود را یافته است.

بایدگفت هدف از نوشتن این مقاله سه قسمتی، پرداختن به نرگس و نرگسها نبوده بلکه بیشتر دوست داشتم این مطلب را عنوان کنم، که رسانه ها با نفوذ به سلایق ذهنی مخاطب و هدف قراردادن احساسات آنها، الگوهای جدیدی را ایجاد کرده اند. الگوهائی که گاهی نسل امروز را (که شامل خودم نیز میگردد) به شدت به نقد کشانده است.

نسلی که متهم است زیاد جوانی میکند، اما هیچ کس ندید که ما بخاطر فضای زندگی موجود و بحرانهای آن، کودکی و نوجوانی کوتاهی را پشت سر گذاشته ایم.

نسلی که برای داشتن آینده مطلوب، اکنون را رها کرده است،

نسلی که گاهی در لابلای تمام پیامهای رسانه ای گم میشود و گاهی نیز از پیدائی بیش از حد خویش در به تصویرکشیدن تنها نیمی از واقعیات، اظهار نارضایتی میکند.

قصدم دفاع نیست و کاش می توانستم بیش از این بنویسم اما لازم دیدم تا پایان سریال صبوری کنم تا بتوانم بدین ترتیب مطالب جدیدی را ارائه دهم.