انسان شناسان جوان
سر زده وارد شوید لطفا!
|
|
این حرف نسل من است: "حال ما خوب است، اما تو باور نکن" روزهای آفتابی و گرم تابستان سپری می شود و سهم من...
میان ورقهایم، ردپای حسرت چندین ساله ی عجیبی ست! ما از بدو تنفس به تنهایی خو گرفته ایم!، از همان زمان که به ظلمات این خاک خو گرفتیم و نور خدا چشمانمان را آزرد. اما می گویند رهایی کار اهل سستی هاست و من می گویم با این وضع انتظار هم ترا به ابدیت پیوند نخواهد داد... و بی تابی های ما تا به آسمان امتداد دارد! ---------- سلام ای تمرکز نور به روی تکه ای برف! بگذریم عزیزم!!! اجباری نیست مرا با یأ س های فلسفی ام تحمل کنی ـ با این انزواهای کوچک! ـ ---------- آری رنج را نمی توان پنهان کرد، شکلی دارد عجیب که زود خودش را لو می دهد! همه مان خیلی خسته ایم! سالهایی داشتیم پر از کشمکش مثل هر سالمان... و این سرنوشت نانوشت نسل من است در این سالها... از انقلاب و جنگ و تحریم... تا تهدید مدام قدرتهای مرزنشین! آری می دانم که نسل من انقلاب نکرد، اما دست های خونی پدر و عمو و برادرش را بر دیوارها کشید و دید! نسل من سنی نداشت که بجنگد، اما روز و شب خسته بود از شنیدن رنجها... چه فرقی می کرد پدرش باشد یا عمویش یا برادرش یا معلمش... شاید هم همسایه دیوار به دیوارش بود!... مفهوم مطلق زندگی را چه زود باید می یافت ـ با گوشت و پوست و خونش! ـ نسل من ـ آری ـ نجنگید اما ترس را قسمت کرد با هر آژیر خطر... بهترین نغمه نوجوانیش، صدای سوت موشک ها بود که شهر را خونین می کرد. ... و این تنها چکیده ای ست از مقدمه نسل من که متهم به خشونت است، متهم به بی انگیزگی و خستگی و حماقت و غرور و توهم! نسلی که جوانیش را به جرم بالا رفتن آستین از مچ یا باز شدن یکی از دکمه های یقه پیرهنش توبیخش می کنند، کتکش می زنند، فحشش می دهند و بی غیرت می خواننش! و چه راحت است انگشت اتهام بسویش گرفتند!... چرا که بی پشت شده و دیوارش کوتاهترین است در میان برجهای این دیار! تبارش را بر سر آرمان از دست داد و انقدر به چپ و راست کشانده شد که عاصی و خسته از نطق ها و مواعید، سر به وب نوشته ها و پیام های کوتاه تلفنی و اس ام اس گذاشت!... اگر هنوز به کل زندگی را طلاق نداده باشد یا خاکسترنشین اندیشه های تلخ نشده باشد! نسلی که در چهارشنبه سوری ها و عشق بازی ها و جشن های حتی مذهبی لگدکوب عقاید افراطی می شود! و جرمش مستند جوانی است! ---------- این یک اعتراض نامه مکتوب نیست، این نیمی از حرف های نسل من است... نسل سوم، نسلی که تو بی ریشه خواندیش!
... : « حال ما خوب است، اما تو باور نکن! » نوشته شده توسط هلیا بهرامی | لینک ثابت | موضوع: دست نوشته ها |
نه! این یک انتقاد نیست!!! درود بر تعلیق های زندگی!
نه! این یک انتقاد نیست... که اینجا انتقاد در نطفه خفه می شود!، اینجا انسان بودن نه، زنده بودن نه، زندگی کردن جرم ست! اینجا اندیشه آزاد داشتن، در یک قفس با اسیران همراه نشدن جرم ست! ... نفس را در همان پستو خفه کن و چیزی نگو! نه نه، این یک انتقاد نیست! حق اعتراض، انتقاد، اجتهاد بی اعتبار است! .......... سلام دوست من، دوست نالان من! همه چیز این روزها از اعتراضهای شدید به حد یک گله خفیف کوچک شده، به اندازه یک غر زدن، به اندازه نالیدن! همه مان به حد یک انگشتانه ریز شده ایم! همه چیز را یکدست کرده اند حتی آدمها را! .......... به رسانه ها نگاه کن! کوله پشتی یک کیف پول کوچک و فقیرانه هم نیست... اخبار ۳۰/۲۰ به اندازه صفرش هم نمی ارزد... همه چیز به صندوقخانه متروکه ذهن سپرده شده! وقتی برای آوازهای سنتوری، ما را از دیدنش محروم می کنند. ... و رکود از دیوارهای شهر می جوشد! « قانون خفقان »، آخر این دیگر چه قانونی ست آری، نوشتنهایمان هم دیگر حراج فکرهایمان است با دار زدن های پیاپی آرمان ها! : " چیزی که آنها دوست بدارند و چیزی که ما دوست نداریم! " مثل هری پاتر که دنیایی را به صف بدل کرده و من هرگز دوستش نداشتم! ... نه! این انسان شناسی انتقاد نیست، چیزی بیش از اینهاست... چیزی بیش از یک انتقاد! یک اعتراض! و یک اجتهاد! که بی اعتبار ست در حمالی عادت ها! ـ این دیگر چه بازی کثیفی ست! ـ ببین چه راحت گم شدیم توی شهربازی ذهن آنها! نوشته شده توسط هلیا بهرامی | لینک ثابت | موضوع: دست نوشته ها |
به پاس تمام نوشتن های تو! من یک دوست تمام عیار نیاز دارم! تا درکم کند، کسی که باشد و بگوید که با تو موافقم... و اگر اختلافی دارد آن را پنهان نکند، بخواند!!! کسی که... اینجا باشد! **** من یک دوست تمام عیار نیاز دارم! کسی که ناراحتی هایم را سرزنش نکند... کسی که سکوتهایم را نشکند و آزارهایش را ببخشد!، کسی که وقتی من خوشحالم و حتی در زمانه های بسیار بدِ من، اینجا باشد! **** من یک دوست تمام عیار نیاز دارم! تا مرا آنچنان که هستم بخواهد، آنچنان که باید دوست بدارد... کسی که مرا بفهمد و اجازه دهد که فقط خودم باشم. **** من یک دوست تمام عیار می خواهم! و آن را در تو پیدا کردم...! کسی را که در سکوتهای ناگسستنی، بی هیچ حرفی مرا می خواند، کسی که می خواست بداند اما بدون کلامی می دانست! کسی چون تو... ... من نمی دانم که چرا تو اینچنین سبزی مثل رویاهای شیرین کودکی!، من حتی نمی دانم که چرا چون آسمان، زلالیت دریاها را برایم انعکاس می دهی... ... من نمی دانم! آری من بسیار درباره هیچ چیز می دانم!، ولی بدان تنها این یک نمی دانم را بسیار دوست می دارم... و بدان که من واقعا رنج خواهم برد اگر تو تصمیم به رفتن بگیری...! **** زمانم اندک است! من باید پیامی را بنویسم: " سپاسگذارم برای همه ی آنچه که برایم انجام می دهی، زیرا که تو همان دوست تمام عیار منی! " به من نگو از جبران بیزاری، زیرا که انعکاسش درست در قلب من است... اگر که آیینه باشد، خواهی دید... گرچه آینه اش پر از ترکهای بی نجواست! **** سپاسگذارم گرچه از جبران بیزارم... ـ همچون تو ـ نوشته شده توسط هلیا بهرامی | لینک ثابت | موضوع: |
این جنایت عجب لذیذه! چرا؟
نه واقعنی چرا؟ آخه یعنی چی که ما هیچ مشاوره ای واسه پایان نامه کوفتیمون! إ ببخشید تز محشرمون نداریم... ۳۱شهریور همین بغله و من دیوونه هنوز اندر خم یک کوچم! پس کجان این مدعیان علم و عشق و ادب و شعور...؟! ـ اونایی که دم از انسان شناسی و پیشرفت روز به روزش می زنن و ما هنوز در این وانفسا اندر خمیم واسه یه ایمیل ناقابل و جواب ندادن های پیاپی!! ـ دلم می خواد... می خواد... جرا نمی ذاری حرفمو بزنم؟! آخه دارم خفه می شم... بذار بگم! خواهش میشه! : دلم می خواد... می خواد این مدعیانو با تموم اون ادعاهاشون زیر پام له کنم شاید یه کم، فقط یه کم دلم خنک شه! یادمه یه بار توی یکی از جلسات درس انسان شناسی ایلات و عشایر(وای که چقدر واسه این درس شوق داشتیم اما امان از حقیقت بعد رویا!) استاد محترم بعد از شیطنت های پایان کلاسی های ما فرمود: "نمی دونم اینا می خوان چی کاره شن با این اوضاعشون؟!" و من با کمال خونسردی گفتم: "نهایتش استاد دانشگاه!" اونروز از حرفم کلی پشیمون شدم اما الان حالا می گم: "دمت گرم بابا! خیـــــــــــــــــــــــلی باحالی" اینا رو ولش... من چی کار کنم؟! دل ما اهل شکایت نیست اما تو بگو وقتی کارد میره تو استخوون بعد از اونجا میره و از تو حلقت می زنه بیرون، باید پوزخند زدو گفت: "متشکرم قربان"!؟ دارم تحملت می کنم، آره، این یکیو خوب بلدم: ت ح م ل کاش میشد، آره کاش می شد این مدعیانو زیر پات مثل یه سیگار توی جاسیگاری له کنی و بعدش با خیال راحت بری و به همه بگی که چقدر امروز روز خوبیه! فقط واسه یه لحظه تصورشو بکن! به به! این جنایت عجب لذیذه! خیالی نیست که تو خیالت باشه مهم اینه که خیالت از این خیال خیالی داره حالشو می بره! شما هم بفرمایید خوش خیالی میل کنید!...
**************** توجه توجه فوق العاده فوق العاده اولین خبـــــــــــــــــــــــــــــــــــر!
یک خبر خیـــــــــــــــــــــــــلی خوش قابل توجه اونایی که می خوان فوق(کارشناسی ارشد) شرکت کنند: " ۶ منبع به منابع کنکور ارشد اضافه شد " جالبه درسی که جزء دروس اختیاری کارشناسی بود وارد همین منابع شده!(اشاره به انسان شناسی جنسیت) برو حالیشو ببر! داره خوش میذگره هاااااااااا!!! **************** می بینی اینهمه پیشرفتو!!! حالا تو هی ناشکری کن!... نوشته شده توسط هلیا بهرامی | لینک ثابت | موضوع: دست نوشته ها |
آهای کمک! کلافمو دارم بیخودی میون این همه ندونستن های خودم دست و پا می زنم...
بین گیرتز و الیاده و دورکیم و اسپنسر و... گیر کردم و نمی تونم اون حلقه گم شده رو پیدا کنم! همشون شدن اسطوره من!!! اما اما یه چیزی این وسط کمه... تا بتونم تا آخرش برم جلو و از این گمگشتگی احمقانه بیام بیرون! " اسطوره های پیدا و پنهان " !!! قیافم دیدنیه وقتی هی می خونم و نمی نویسم و راه میرم... انگار خیلی می دونم اما پر از هیچم! آره، بخند!!! این سایه ی هیچ خندیدن هم داره! ... انگار درک درستی ندارم از این همه مفاهیم ترس آور مذهب و دین و تقدس و معنا و نشانه و آیین و... نمی دونی چقدر این خلآ عظیمه... مثل یه حباب شدم که هر لحظه انتظار ترکیدنو می کشه! ... " آی آدمها! که در ساحل نشسته شاد و خندانید، یک نفر در آب دارد می سپارد جان!... " نوشته شده توسط هلیا بهرامی | لینک ثابت | موضوع: دست نوشته ها |
یا مهدی! ادرکنی...
... آنقدر رفته ای که تمام درهای بازمانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...!
عجّل علی ظُهورِک
نوشته شده توسط هلیا بهرامی | لینک ثابت | موضوع: |
|
|