تبليغاتX
انسان شناسان جوان

سر زده وارد شوید لطفا!






تنها برای خود!!! 

این روزا همه ازم می پرسن که چرا نمی نویسم؟

...آخه من از چی بنویسم؟! که گاهی ندیدن و  نشنیدن...

خیال نکن که ناامیدم...نه، من سرشار از امیدهای نداشته ام و تنها روحم ست که خسته است و پر از پلشتیم... پر از زشتی صداهای بی صدایی!!!

این نوشته رو هم برای خودم نوشتم و تقدیم می کنم به تو، تویی که پر از بودنی...!

 

« می روم و رفتنم تنها یک سو دارد... به پیش

روزها و شبها، گذرگاه وصالت را پیمودم!!!

آمدم و آمدم

تا به انتهای این گذر بن بست رسیدم!

...

برای همه، کوچه ی بن بست تنها یک راه دارد،

اما من مانند همه نیستم!!!

زیرا که راه من،

تنها ماندن و طعم چشمه ء انتظار را چشیدن در این جاست!

همانگونه که زیارت نامه خوان پیر

از زانو زدن در کنار ضریح سرد خسته نمی شود،

هیچ گاه از این انتظار خسته نمی شوم!!!

و نمی گذارم تلخی آن بر من چیره شود.

آنقدر می نشینم... که در به رویم بگشائی...

و یا

با رهائی از این کفش تنگ،

اینجا نبودن را تجربه کنم!!! »

یاحق

نوشته شده توسط هلیا بهرامی | لینک ثابت | موضوع: |