انسان شناسان جوان
سر زده وارد شوید لطفا!
|
|
آنها که به سر در طلب کعبه دویدند... در یک روز زمستانی که خورشید بود و انگار که نبود، به امید رفتن حج! بودم... که همیشه همه چیز از یک امید آغاز می شود!!! ... باورم نمی شد! تصور می کردم مدتها طول بکشد تا این نیاز سراغم آید... باید دچار سقوط شوم یا شاید عروج که او را - و به واقع خانه اش را - طلب کنم! اما اینگونه نبود و هیچ ناممکنی هم محال نیست!... این که خود از ممکن ها بود! ... زمانی فکر می کردم انتظار فرسایش می آورد و فرسایش آغاز فساد است...! اما آیا زندگی چیزی جز انتظارهای ماست... دلهره هایی شیرین و البته هراس انگیز!!! به هرحال همه چیز به انتظار گذشت،... آنچه که ضروری می نماید! ... ... ... اما خبر آمد که وصالی نیست!!! احساس نیاز بغضم را بریده بود و هیچ چیز آرامم نمی کرد وقتیکه شنیدم در میان آن جمع خواستنی، نیستم! اعتراف می کنم که گریه کردم و گریه ام همه از نیاز بود... حس می کردم انتظارهایم همه یاس شده اند... اگرچه باورش نمی کردم اما مجبور به تصدیقش بودم! هیچ کس باور نمی کرد که احتیاجم همه برخاسته از دلم بود و اشکهایم از سر... آنها را( اشکهایم را) پنهان کردم زیرا حقیقتی بودند که مجبور به کتمانشان بودم! ... حس بدی داشتم... هیچ چیز تسکینم نمی داد! من نمی خواستم آن را به حساب قسمتم بپذیرم! بل، این لیاقت من بود... شاید! هر آنچه که بود - به هرحال - من، ناگزیر به تصدیقش بودم! زیرا که کسی باور نمی کرد که احتیاجم... !!! ... گرچه من در آن زمان سرشار از احساسات راستین بودم و گرچه حس هایم واقعیات پیش آمده را کتمان می کردند... اما هر چیزی را اگر بخواهیم، پذیرفتنی ست! و از آنجا که زندگی غرورش را به من نشان داده است، من هم راههای خودم را برمی گزینم... ... آری، من هم راههای خود را داشتم، پس آنچه را که سبب ندیدنم گشته بود از روی چشمانم برداشتم! ... حال می دیدم و حس می کردم که اگر که وصالی نیست، اما این تنها نامم بود که نبود چرا که من هستم و او هم که همیشه ی ماندگار ماست! ! شاید مدت ها طول بکشد تا باور کنیم او در ماست که ایجاد می شود! و من که همه توکلم برای بوجود آمدن زیباترین " او " بوده است، این حقیقت را باور دارم! ... ناامیدی را می پرستم!!!... زیرا که سبب حرکت به سوی امیدست! امید را می ستایم!!!... زیرا که از پس ناامیدی هاست که خود را می نمایاند! و زندگی دلشادم می کند با تمام دشواری هایش و با تمام نداشتن هایم زیرا که آینه ای از تصویر خداست!!! ... آری، اعتراف می کنم حرفهایم همه شعارند، برای آنهاییکه مدتها طول می کشد تا باور کنند همه چیز از خود ماست که آغاز می شود... حتی خدا!!! و شعار - خود - سبب ساز حرکت است، زیرا که هرقدر هم حقارت آمیز باشد، برانگیزاننده جسمهای ماست!!! ... این شعر در روزهایی که باورهایم برای حرکت کند شده بود، مرا تسکین داد و من باور دارم که اگر تسکین ها کمند اما باید که گاهی به همین اندکها قانع بود! : « آنها که به سر در طلب کعبه دویدند چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند رفتند... رفتند در آن خانه که ببینند خدا را بسیار بجستند، خدا را ندیدند چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف ناگاه، ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند "که ای خانه پرستان! که ای خانه پرستان! چه پرستید گل و سنگ؟ ... آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند" » نوشته شده توسط هلیا بهرامی | لینک ثابت | موضوع: |
|
|