انسان شناسان جوان
سر زده وارد شوید لطفا!
|
|
کیو کیو، بنگ بنگ!
بار دیگر بهار و صدها هزار رنگ، بار دیگر بهار و صدها هزار گل زیبا... بهار و بوی سبزه تازه بهار و شکوفه های اردیبهشتی که زنده ماندن را به یادها می آورد، و شادی خاک را و... و ایمان طبیعت را... و معرفت؛ فاصله های زمستان را با تمام صبوری هایش کنار می کشد، زیرا که برای هر معرفتی، ایمانی نیاز است و ماندن در سکوت رسم ایمان نیست! و زمین و خاک و انسان که همگی - قلبهایشان - از اندوه ناامیدی یخ کرده بود با زمزمه خدا گرم می شود: "...ایمان بیاورید تا گرم شوید!" ... اما علف های هرزه توی باغچه فرهنگ، همه چیز را تغییر داده است. زمانه، زمانه دیگری گشته و ضربه های فرهنگی بر پیکره فرهنگ سبز ایرانی می کوبد و... می کوبد! یلداها بی صدا می آیند، افسوس که روز شکرگزاری را زیباتر برگزار می کنیم. جای عشق ایرانی خالی است در عشق بازیهای ولنتاینی و هیچ کس نمی خواهد به خویش بازگردد. چهارشنبه سوری رنگ می بازد و زردی می ماند برای ما و سرخی ای نیست که بیاید!، زیرا که همه چیز باتوم و توهین و نفرت می شود و عید دیگر شکوهی از گذشته هایش ندارد. درخت کریسمس را چه باشکوه می آلاییم و افسوس از نوروزهایمان...! قدیم ها؛ هفت سین هایی می چیدیم با سین هایی بزرگ که تا آخر فروردین ماندگار بود و ناخواسته تحمیل می کرد خودش را! سین ها اما اکنون چه کوچک شده اند و سبزه ها دیگر به دست ما سبز نمی شوند... زیرا که دیگران می کارند و ما... ما می خریم. قدیم های کودکی هایم، مهربانانه تر بود... و عید دیدنی؛ عادت نبود... لذت بود!!! ... می ترسم وقتی سراب اینهمه داشته را می بینم، می خوانم و می دانم که نوروز در سرزمین آریایی من 5644 سال پیش جشن گرفته می شد، وقتی می دانم که پیشینه سرزمین من از 1386 سال، بیشتر است و کوروش 1181 سال پیش دوستی را و عشق را گستره جهان کرد... و من دستم، دلم و نگاهم می لرزد وقتی می دانم که می توان به سرزمینم بالید، اما نمی دانم با صدای سکوتهایی که در این خفقان فرهنگی این چنین بلند است، چه باید کرد...؟ ... از خودم می پرسم آیا عید کودکان امروز هم عین عیدهای کودکی من است؟!!! و می اندیشم چقدر قصه حقیقت های پدربزرگم دور است...!!! نوشته شده توسط هلیا بهرامی | لینک ثابت | موضوع: دست نوشته ها |
|
|