انسان شناسان جوان
سر زده وارد شوید لطفا!
|
|
تولد یعنی دوباره تو... دوباره من! " تقدیم به آنها که هرروز، روز تولدشان است! و تولدهایشان یادآور زندگی ست " ...هرروز، روز تولد توست اگر واقعا تصمیم بگیری آنروز را به نفع خودت تغییر دهی!... تاریخ تولد فقط یک وسیله است که فراموش نکنی آمدنت را!... هرروز، روز تولد توست اگر بر این باور باشی که با آغاز طلوعی دوباره، این تویی که روز را برای خویشتن خویش شروع می کنی، آنروز روز تولد توست!... روزی که تو گرداننده آن باشی، روز تو خواهد بود... این تویی که در هر روز به وجود می آیی! تاریخ تولد، برای یادآوری وجود و حضور پرارزش توست و صبحِ آغاز شده، اکنون یادآوری می کند که تو ارزشمندی و باید به کمال برسی، تغییر دهی و تغییر کنی، ببینی و باور کنی هر آنچه را که در وجودت می یابی و می پنداری!... تو در هر سپیده دم به دنیا می آیی و با هزار امید، هزار نوید و هزار - هزار عشق به ساعت و لحظه ای که در آنی می اندیشی... پس هر روز، روز تولد توست!... تولد دوباره فرشته کوچولویی به نام ما... روزی دگر... تولد دوباره من... نوشته شده توسط هلیا بهرامی | لینک ثابت | موضوع: |
تقدیم به مهربانم، مادر! به بهانه تولد مادرم، کسیکه نفسهای سبزش، تنها دلیل تپش های سرخ ماست! گمان مبر، گمان مبر که دستهای خالیم، بی نشان ست از حضور تو! تولدت، تنها یادآوری کوچکی ست برای به یاد سپردن دوباره ات، اما من هرروز با دیدن نگاه توست که می شکفم. اگر بگویی برو، اگر بگویی بمان و اگر بگویی بمیر!، ... خواهم رفت، خواهم ماند و خواهم مرد!!! اما نگو که لبخندی نداری بر لبان مهربان پرایمانت که آنزمان... تمامی لحظه های من گم خواهند شد در بی لبخندی های تاریک تو! به یاد بسپار قشنگ نازنین من! یک آن لبخند تو، به من خواهد بخشید تمام لحظه های گمشده ام را!!! دوستت دارم، ای روشن ترین محفل حیات! دوستت دارم، دوستت دارم و تولدت مبارک، مادر مهربانم! (۲۱فرودین ماه ۱۳۸۶) نوشته شده توسط هلیا بهرامی | لینک ثابت | موضوع: |
باید که رفت... ((... زندگی با آدما معنا پیدا می کنه اما حتی بهترین آدمها هم مثل یک راز از هم دورند!...)) ... ... "همیشه بن بست پایان راه نیست، کسی چه می داند شاید آنسوی بن بست شهری ست، پر از نور، پر از بهار، شهری خالی از دغدغه های سرد و دلخوشیهای کور! ... بر اهل این دیار که نمک نخورده حرمت نمکدان می شناسند!، فریاد خواهم کرد: « دوباره متولد شدن چه لذتی دارد، وقتی که از خویش متولد شوی...» و من در پناه این شهر از آن سرزمین غم می گریزم تا ذره ذره وجودم را به رهایی پیوند زنم و فریاد برآرم... که « عشقی جز زندگی بر من حرام... »." نوشته شده توسط هلیا بهرامی | لینک ثابت | موضوع: |
|
|