تبليغاتX
انسان شناسان جوان

سر زده وارد شوید لطفا!






لطیفه های قومی، خنده های گریه دار! 

ممنون از دوست خوبم "مهسا حبیبی" (دانشجوی روانشناسی) که مرا در نوشتن این مطلب یاری نمود:

 

 

درست در لحظاتی که تصمیم می گیری بامزه باشی و دیگران را به لبخند یا قهقهه واداریم، این خطر همیشه در کمین است که دلهائی را بیازاریم، درست در همان لحظه که تصمیم می گیری دوستانمان را بخندانیم این خطر وجود دارد که یکی از آنها را از دست بدهیم... (و دلی که بشکند، دیگر شکسته است)

تصور میکنم گاهی خسته کننده و کسالت آور به نظر رسیدن بهتر از بهای تمسخر دیگران یا حتی توهین به فرهنگ و زبان یک ملت است، حتی به بهای لبخند یا... شاید نیشخند از سر غم!

متاسفانه( یا شاید خوشبختانه، که بعید میدانم) اینروزها اینگونه برخوردها در لطیفه ها یا حتی اس ام اس ها(به شکل مدرن) آنقدر رایج و عادی شده است که آدمها ابائی از تعریف و بطور آشکارتر توهین ندارند و حتما هم حکم میدهند که منظوری ندارند!

این منظور نداشتن آخر از چه ناشی میشود!... از من بودنهایمان، مایی که در طول تاریخ همیشه برای از دست ندادن برگ هویت هایمان یکی میشویم و از جانمان برای خاکمان گذشتیم... مایی که ثبات نداریم... مایی که از کثرت من ها ساخته شده است.

باور نمی کنم و معتقدم که این من ها همیشه یک روزی ما میشود و این لطیفه ها با تمام بودنهای آزاردهنده اشان تنها بازنمائی شکسته از یک فرهنگند! و شاید لازمه انسجام های واقعی!

شاید...

شاید...

و شاید!

نوشته شده توسط هلیا بهرامی | لینک ثابت | موضوع: |

انسان شناس، همه کاره و هیچ کاره!!! 

مدتها بود که فکر می کردم هر آدمی باید بداند در زندگی به کجا خواهد رسید، بعدها فهمیدم اساسا قرار نیست انسان به جائی برسد!!! (گویا هرچه می تازد، راه تاختنش وسیع تر میشود)

بعدها فهمیدم صحیح تر آنست که بگوئیم هر انسانی آخر عمرش به چه «تبدیل می شود».... مثل یک بذر که در پایان عمرش تبدیل به یک درخت یا بوته گل میشود و اما آدمی می تواند تبدیل به چیزهائی شود که برای پس از مرگش هم زنده بماند.... مثل.... مثل داوینچی که تبدیل به تابلوی مونالیزه شد، مثل ونگوگ با گلهای آفتابگردانش، مثل ادیسون...، ادیسون همیشه روشن!، مثل گراهام بل با اختراع بی نظیرش، مثل سهراب با مرگش که پایان کبوتر نبود!

...

مثل تایلر و فریزر، مثل مالینوفسکی، مثل... مثل لوی اشتروس، مارگرت مید، مثل... مثل میرچیا الیاده که اینروزها اسطوره من شده است با افسانه های دینی اش!، یا حتی مثل کسانیکه خودشان را تبدیل به یک قانون ساده کردند تا انسان، انسان بماند...

مثل انسان شناسان نسل دوم، که برخلاف انسان شناسان گذشته، آدم را از برده داری و استثمار به انسانیت رساندند!

باید تصمیم بزرگی گرفت در مسیر زندگی، باید انسان شناسِ انسان شناس بود!

روابط انسانی در این رشته از ما چیزی خواهد ساخت که شاید هرگز نبودیم و یا ما با انسانیت ذاتی خویش از انسان شناسی چیزی خواهیم ساخت که هرگز نبوده است!

انسان شناسی اگرچه در ذهن مردم جائی ندارد اما همیشه با مردم است، گرچه آنها نمی دانند ولی بودن را خودش(خود انسان شناسش) است که معنا می کند!

اگرچه ظاهرا هیچ کاره است، اما در انسان، فرهنگ و اجتماع یک ملت همه کاره است!!!

یادمان باشد یک انسان شناس، بدلیل نارضایتی هایش از انسان و جامعه بود که انسان شناس شد.(مارگرت مید)

ما همه کاره ای هیچ کاره ایم یا هیچ کاره ای همه کاره! و این یک نعمت است در زمانه ایکه مدعیان، تنها مدعی اند و بس!

زیرا که تنها انسان شناس است که میداند میان دلها و ارواح انسانها، سوای همه چیزهای بد دنیا(یا خوب) رابطه ای ست!

نوشته شده توسط هلیا بهرامی | لینک ثابت | موضوع: |